تبلیغات
ظهور 313 - وقتی امام(ره) به ملاقات شاه می‌رود/ تذکر آیت‌الله خامنه‌ای به دکترشریعتی/ ماجرای ترس آیت‌الله شریعتمداری

وقتی امام(ره) به ملاقات شاه می‌رود/ تذکر آیت‌الله خامنه‌ای به دکترشریعتی/ ماجرای ترس آیت‌الله شریعتمداری

نویسنده : مدیریت سایت دوشنبه 14 بهمن 1392 07:12 ق.ظ  •    ارسال شده در: مستند تاریخی مصاحبه،گزارش عکس،فیلم،کلیپ

با فرارسیدن سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی اسلامی در نظر داریم هر روز ایام الله دهه فجر مطالبی را برای مخاطبین خود منتشر نماییم که در این چند ساله کمتر به آن پرداخته شده است.
گروه تاریخ مشرق- در این میان خاطراتی پیرامون شخصیت حضرت امام به عنوان پیشوای انقلاب اسلامی براس شناساندن شخصیت ایشان به مخاطبین جوان از اهمیت بالایی برخوردار است:
ماجرای ترس آیت الله شریعتمداری/کماندوهای امام خمینی/ امام به هیچ وجه دست به نامه ­ی شاه نزدند/هر کس مخالف شاه است یک تومان بدهد/ تذکر آیت الله خامنه ای به شریعتی

*وقتی امام (ره) به ملاقات شاه می رود

ماشینی که می­خواست وارد دربار شود رنگش باید مشکی می­ بود و حتما یک سرنشین می­ داشت. او باید دم در ورودی از ماشین پیاده می­ شد و کلاهش را برمی­ داشت، لباس ملاقات می­ پوشید و وقتی وارد اتاق می­ شد می­ ایستاد تا اجازه­ی نشستن بیابد. حتی وضع طوری بود که چند ساعت قبل به فرد آداب ملاقات را یاد می­ دادند.
حضرت امام سوار ماشین سفید رنگی شد و به درب کاخ که رسید، گفت: «روح­ الله از طرف آیت­ الله العظمی بروجردی!» نگهبان گفت: «باید از ماشین پیاده شوید». امام گفت: «پس برمی­گردم.» نگهبان هم بالاجبار درب را باز کرد و ماشین تا دم در کاخ رفت. با همان وضعیت و بدون تغییر لباس داخل شدند و روی صندلی شاه نشستند. شاه که وارد شد، صندلی نبود و مجبور شد بایستد تا صندلی بیاورند. به شاه گفت: «آیت­ الله بروجردی فرمودند که قاتلین بهائیان ابرقو باید آزاد شوند.»
شاه گفت:«شاه مشروطه چنین کاری از دست­ش برنمی­ آید». دوباره پیام آیت­ الله را تکرار کرده، بلند می­ شوند و می­ روند. هیبت امام شاه را گرفته بود و همان روز فرمان آزادی قاتلان بهائیان صادر شد. (خاطرات آیت­ الله مسعودی خمینی، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1381، ص 228)

خدایا کی جوانان ما را به ما برمی گردانی

تابستان قم گرم بود. پس از اتمام درس همراه امام سوار اتوبوس شدیم. در اتوبوس چند نوجوان نیز حضور داشتند که شروع به تمسخر روحانیت کردند و هنگام پیاده شدن از اتوبوس عمامه­ ی حضرت امام را از سرشان انداختند. نگاهم به امام بود لب­هایشان می­ جنبید: «ای خدا! کی می­شود جوانان ما را به ما برگردانی؟»
اجابت دعای امام خیلی طول نکشید. (آیت اعجاز، ص 136)

ماجرای ترس آیت الله شریعتمداری/کماندوهای امام خمینی/ امام به هیچ وجه دست به نامه ­ی شاه نزدند/هر کس مخالف شاه است یک تومان بدهد/ تذکر آیت الله خامنه ای به شریعتی


موظفیم انجام وظیفه كنیم

حالات امام فرق نمی‌كرد. امام چه در نجف، چه در پاریس و چه در تهران حالاتشان یكسان بود و نهضت را پیروز می‌دانستند. حتی در پاریس هم عده زیادی مراجعه می‌كردند و می‌پرسیدند: امام چه وقت پیروز می‌شویم؟ و تا كی باید كشته بدهیم؟ جواب امام این بود كه ما موظفیم انجام وظیفه كنیم و اگر ما انجام وظیفه كردیم چه انقلاب ما به ثمر برسد و چه نرسد پیروزیم. حالات امام در تمام این مراحل هیچ تفاوتی نداشت. (حجت‌الاسلام والمسلمین فردوسی‌پور ـ اطلاعات هفتگی ـ ش 2027-ص 19)

*نمی‌خواهم جلسه خصوصی باشد

امام هیچ‌گاه در برابر دشمنان اسلام كرنش و تواضع نكرد بلكه همیشه سعی كرد عزت اسلامی خویش را به آنان نشان بدهد. زمان نخست‌وزیر امینی بود كه آمده بود قم برای دیدار با علماء. نزدیك غروب بود كه بنا شد بیاید خدمت امام. در منزل امام من بودم و‌ آقای محمدی گیلانی و آقای پسندیده و عده‌ای دیگر. امام فرمودند: شما آقایان باشید زیرا نمی‌خواهم جلسه خصوصی باشد. قبل از اینكه امینی بیاید. امام از اتاق بیرون رفتند بعد از آنكه امینی آمد داخل اتاق و نشست، امام آمدند تا اینكه مجبور نباشند به امینی احترام بگذارند. امام با همه ایادی ظلمه این‌گونه برخورد می‌كردند. از جمله در مجلس فاتحه‌ای كه برای آقای حكیم در نجف گرفته بودند استاندار و عده‌ای دیگر از طرف رژیم بعث برای شركت در مجلس آمدند و امام جلوی پای آقایان بلند نشدند و در مجلس فاتحه مرحوم شهید آقامصطفی هم همین برخورد را با آنان داشت و این در حالی بود كه امام در برابر یك طلبه و مردم عادی كمال تواضع را می‌نمود. (حجت‌الاسلام والمسلمین توسلی ـ حوزه ـ ش 45 ـ ص 55).

ماجرای ترس آیت الله شریعتمداری/کماندوهای امام خمینی/ امام به هیچ وجه دست به نامه ­ی شاه نزدند/هر کس مخالف شاه است یک تومان بدهد/ تذکر آیت الله خامنه ای به شریعتی

از پای نخواهم نشست

امام در برخورد با دشمنان بسیار قاطع بود و تردید به خود راه نمی‌داد. یادم هست اوایل شروع نهضت یك روز صبح رفتم خدمت ایشان كه تنها زیر كرسی بودند، در همین هنگام شخصی به نام بهبودی از مقامات دربار آمد و از ایشان اجازه ملاقات می‌خواست. امام اجازه دادند و آن شخص به خدمت امام آمد. ایشان هم در كمال بی‌اعتنایی نسبت به او به سخنانش گوش دادند. او خطاب به امام گفت: شما در این راه تنها هستید و اضافه كرد آقای شریعتمدای با ما هست، شما فكر نكنید، پیروز خواهید شد و بعد هم شروع كرد به تهدید كردن امام. ایشان در پاسخ فرمودند: «این را بدانید تا من زنده هستم اگر در خانه‌ام را هم برویم ببندید از پای نخواهم نشست و با این نیش قلم علیه شما خواهم نوشت و اگر نشد از شكاف در سخنم را به مردم خواهم رساند.» (آیت‌الله توسلی ـ پا به پای آفتاب ـ ج 1 ـ ص 284)

اگر یك قطره خون اباعبدالله در من باشد

در سال 42، هنگامی كه در بازار تهران، بعضی از فقها را زدند، مردم را زیر ضرب و شتم گرفتند و همه قدرت‌ها نیز از این كار دولت پشتیبانی كردند، امام فرمودند: اگر یك قطره از خون اباعبدالله هم در من باشد، من تا رژیم ستمشاهی را ساقط نكنم از پای نمی‌نشینم. و نه تنها آن بلكه آمریكا را نیز به ذلت و خواری می‌كشانم. (پا به پای آفتاب؛ ج 3، ص 269)

ماجرای ترس آیت الله شریعتمداری/کماندوهای امام خمینی/ امام به هیچ وجه دست به نامه ­ی شاه نزدند/هر کس مخالف شاه است یک تومان بدهد/ تذکر آیت الله خامنه ای به شریعتی

اینها خواهند رفت

دوم فروردین 42 كه مزدوران شاه خائن به مدرسه فیضیه حمله كرده بودند ما كه طلبه‌های جوانی بودیم ندیده بودیم كه عده‌ای با چماق و اسلحه سرد و گرم به سر مردم بریزند و عده‌ای را بكشند و یا از پشت بام به زیر بیندازند. پس از نماز مغرب و عشا (كه در منزل امام برگزار می‌شد) به دنبال ایشان به اطاقشان رفتیم. ما كه بسیار بی‌تجربه بودیم نگران و ناراحت به سخنان امام گوش دادیم. امام 20 دقیقه صحبت كردند و گفتند اینها خواهند رفت و شما خواهید ماند. (آیت‌الله خامنه‌ای ـ روزنامه جمهوری اسلامی ـ 5 بهمن ماه 59)

ماجرای ترس آیت الله شریعتمداری/کماندوهای امام خمینی/ امام به هیچ وجه دست به نامه ­ی شاه نزدند/هر کس مخالف شاه است یک تومان بدهد/ تذکر آیت الله خامنه ای به شریعتی


مبادا كوتاه بیایید

یكی از دوستان می‌گفت مقارن حادثه فیضیه با مرحوم آیت‌الله خادمی اصفهانی در قم مشرف بودیم. نزد آقای شریعتمداری رفتیم. دیدیم ایشان دارد می‌لرزد. آقای شریعتمداری به آقای خادمی گفتند شما را به خدا بروید حاج‌آقا روح‌الله خمینی را متقاعدش كنید كه دیگر بس است. ما هم به اتفاق آقای خادمی به محضر امام رفتیم و دیدیم ایشان مانند یك شیر نشسته و می‌فرماید: بروید به آقای شریعتمداری بگویید كه شما را به جدّتان مبادا كوتاه بیایید. اینها با این كارشان گور خودشان را به دست خو.دشان كنده‌اند. (آیت‌الله محمد مومن ـ سرگذشت‌های ویژه از زندگی امام خمینی ـ ج 3 ـ ص 118)

كاری نكن كه وقتی از كشور بیرونت كردم، مردم خوشحال شوند

خبر كشتار مدرسه فیضیه كه به امام رسید تصمیم گرفتند به صحن بروند و فرمودند باید آبروی اینها ریخته شود. هر كس سعی بر این داشت كه به نحوی از رفتن امام جلوگیری كند ولی موفق نمی‌شدند. لذا دست به دامان آقای لواسانی زدیم و حتی در منزل را بستیم كه باعث ناراحتی امام شد و دستور فرمودند كه حتما در منزل باید باز باشد. آن روز گذشت و امام مترصد بودند به هر نحوی كه شده مردم را در مدرسه فیضیه جمع كنند و فجایع فیضیه را به گوش جهانیان برسانند. به همین جهت سخنرانی روز عاشورای سال 1342 انجام شد و همانجا بود كه فرمودند: «اگر می‌خواستند با سیدالشهداء بجنگند با بچه‌های 13 ساله چه كار داشتند؟ حكومت بنی‌امیه می‌خواست اساس را از بین ببرد. اینها هم كه حمله كرده‌اند به مدرسه فیضیه با اساس اسلام مخالفند» و سپس لبه تیغ را مستقیم به طرف شاه كشانده و فرمودند: «تو 47 سال از عمرت می‌گذرد. اگر دیكته می‌كنند، دستت می‌دهند، نخوان. من به تو نصیحت می‌كنم كاری نكن كه وقتی از كشور بیرونت كردم، مردم همانطور خوشحال شوند كه در هنگام بیرون كردن پدرت خوشحالی كردند، نكن بدبخت، نكن و... (دكتر محمود بروجردی ـ ندا ـ ش 1 ـ ص 28

ماجرای ترس آیت الله شریعتمداری/کماندوهای امام خمینی/ امام به هیچ وجه دست به نامه ­ی شاه نزدند/هر کس مخالف شاه است یک تومان بدهد/ تذکر آیت الله خامنه ای به شریعتی


*ما هم به كماندوهای خود دستور می‌دهیم

صبح عاشورا، در حالی كه امام نیز در میان مردم نشسته بودند، به سخنان گوینده مذهبی كه ذكر مسائل مذهبی می‌كرد، گوش می‌دادند، در این هنگم یكی از مقامات «ساواك» خود را به ایشان رسانید و پس از معرفی خود اظهار داشت: «من از طرف اعلیحضرت مامورم به شما ابلاغ نمایم كه اگر بخواهید در مدرسه فیضیه سخنرانی كنید با كماندوها به مدرسه فیضیه می‌ریزیم و آنجا را به آتش و خون می‌كشیم.» قائد بزرگ بدون اینكه خم به ابرو بیاورند بی‌درنگ پاسخ دادند: «ما هم به كماندوهای خود دستور می‌دهیم كه فرستادگان اعلیحضرت را تادیب نمایند!» (تحلیلی از نهضت امام خمینی‌ ـ ج 1 ـ ص 451)

هنوز دیر نشده است

امام در روز عاشورا سال 1342 كه مصادف با 13 خرداد همان سال بود سخنرانی تاریخی و مهمی را در مدرسه فیضیه در جمع ده‌ها هزار نفر از مردم ایراد فرمودند و ضمن صحبت از ماجرای جنایت بار فیضیه توسط شاه وقتی می‌خواستند از سرهنگ مولوی نام ببرند فرمودند: «الان مردك كه حالا اسم او را نمی‌برم آنگاه كه دستور دادم گوش او را ببرند نام او را می‌برم.» دو روز بعد یعنی 15 خرداد 42 امام را دستگیر و در پادگان عشرت‌آباد تهران زندانی كردند. مرحوم حاج‌آقا مصطفی از امام نقل می‌كردند كه در همان ساعات اولیه كه امام را به زندان منتقل كرده بودند سرهنگ مولوی وارد شد و با همان ژست قلدر مآبانه خود با لحن مسخره‌آمیزی به امام گفت: آقا تازگی دستور نداده‌اید گوش كسی را ببرند؟ او با این سخن خود خواست روحیه امام را تضعیف كند ولی امام بعد از چند لحظه سكوت سرشان را بالا آوردند و با حالتی آرام و لحنی مطمئن و محكم به او فرمودند: «هنوز دیر نشده است.» (حجت‌الاسلام والمسلمین رحیمیان ـ سرگذشت‌های ویژه از زندگی امام خمینی ـ ج 5 ـ ص 73)

ماجرای ترس آیت الله شریعتمداری/کماندوهای امام خمینی/ امام به هیچ وجه دست به نامه ­ی شاه نزدند/هر کس مخالف شاه است یک تومان بدهد/ تذکر آیت الله خامنه ای به شریعتی

اینها گور خودشان را کندند

خبر حمله به فیضیه را امام شنید. لباس پوشیدند که از خانه خارج شوند. اما با اصرار و التماس حاضرین متوقف شدند. حدس زدیم که بعد از فیضیه یک راست بیایند خانه ­ی امام. یکی از طلاب برای جلوگیری از حمله­ ی پلیس می­ خواست درب منزل امام را ببندد که امام با تندی جلوی این کار را گرفت و فرمود: «این چوب­ها را باید بر سر من بزنند حالا که دارند به این طلاب می­زنند من درب خانه ­ام را ببندم؟ اینها گور خودشان را کندند.» (خاطرات آیت ­الله محمد یزدی، ص 309)

نگارش150 نامه در یک شب از سوی امام (ره)

اشراقی از حیرتش می­گفت. نوشتن 150 نامه در یک شب کار هر کسی نبود. امام همه­ ی علما و مراجع را یک شبه و به سرعت خبر کرد. 16 مهر 1342 بود. لایحه­ ی انجمن­های ایالتی و ولایتی نباید تصویب می­شد. (تاریخ شفاهی انقلاب اسلامی، ص 47)

اگر جن و انس پشت به پشت هم دهند و در مقابل من بایستند

روزی هنگام غروب به منزل امام رفتم. خواستم با ایشان مذاکره کنم. امام آماده ­ی نماز مغرب بودند ولی نشستند و به حرف­های من گوش دادند. به آقا عرض کردم فکر می­کنم بعد از 15 خرداد شما در مبارزه تنها بمانید.
امام فرمودند: «سعیدی چه می­گویی به خدا قسم اگر جن و انس پشت به پشت هم دهند و در مقابل من بایستند من چون این راه را حق یافتم از پا نمی ­نشینم.» (عروج از زندان زندگانی و مبارزات آیت­ الله سعیدی، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1387، ص 55)

ماجرای ترس آیت الله شریعتمداری/کماندوهای امام خمینی/ امام به هیچ وجه دست به نامه ­ی شاه نزدند/هر کس مخالف شاه است یک تومان بدهد/ تذکر آیت الله خامنه ای به شریعتی

زنگ می­زنم از تهران صد سواری بیاید

وقتی امام اعلامیه­ ی «شاه­دوستی یعنی غارتگری» را داد. شهربانی دستور داد که هیچ تاکسی ­ای حق سوار کردن روحانی­ ها را ندارد. امام که این حرکت را می­ بیند، می­فرستد سراغ رئیس شهربانی و تهدیدش می­کند و می­گوید: «من چنین چیزی شنیدم تو دستور داده­ ای؟ اگر این­جور باشد، زنگ می­زنم از تهران صد سواری بیایند طلبه­ ها را سوار کند. افتخار هم می­کنند». رئیس شهربانی که دست و پایش را گم کرده بود، می گوید: «نه این­طور نیست، خلاف به عرضتان رسانده­اند.»
رئیس شهربانی برمی­ گردد و می­گوید: دوباره شوفرها را جمع کنید، و به آنها می­گوید حرف صبحم را پس می­گیرم. (خاطرات حاج مهدی عراقی، ص 164)

چند می گیری دست از سر این مملکت برداری؟

نامه از چه شخصی است؟ گفت : از شاه.

نویسنده­ ی نامه مسلمان است یا غیرمسلمان؟ گفت: قطعا مسلمان.

در امور دینی مقلد است یا مقلد است؟ گفت: مقلد.

پس چون من مرجع تقلیدم فلذا او باید از من تقلید کند نه من از او. امام به هیچ وجه دست به نامه ­ی شاه نزدند. سال 1342 بود و شاه در جزیره ­ی ثبات آمریکایی­ اش مقتدرانه سلطنت می­ کرد. یک بار دیگر هم شاه توسط نصیری پول فرستاد، امام پول را با تشر برگردانده و فرمودند: «به نمایندگانم می­گویم به مردم اعلام کنند، هر کس مخالف شاه است یک تومان بدهد تا ظرف یک ساعت میلیون­ها تومان جمع شود و به شاه بدهیم تا دست از سر این مملکت بردارد.» (برداشت از سیره ­ی امام خمینی، ص 99)

ماجرای ترس آیت الله شریعتمداری/کماندوهای امام خمینی/ امام به هیچ وجه دست به نامه ­ی شاه نزدند/هر کس مخالف شاه است یک تومان بدهد/ تذکر آیت الله خامنه ای به شریعتی

*به شریعتی تذکر دادم

شریعتی خیلی پرمطالعه بود. شاید برای یک ساعت سخنرانی بیست ساعت وقت می­گذاشت. اگر او نبود خیلی از جوان­ها از اسلام خارج شده بودند، بارها می­گفت: «افکار و نظریات من ثابت و مطلق نیست و تحت تأثیر مطالعات، مشاهدات، بحث­ها و استدلال­های گوناگون متحول می­شود». لذا وصیت کرد، بعد از فوتش محمدرضا حکیمی در کتاب­هایش تجدیدنظر کند. در سال 1350 که در مشهد به منزل آیت ­الله خامنه ­ای رفتم، ایشان فرمودند: «قبل از شما شریعتی اینجا بود و بحثی در مورد مسئله ­ی ولایت داشتیم، من چند تذکر به او دادم و چند منبع را به او معرفی کردم.» آقای شریعتی خیلی تشکر کرد و گفت: «اگر این مطالبی را که شما به من گفتید قبلا می­دانستم، حرف­های قبلی­ ام را نمی­زدم یا حداقل در آن تجدیدنظر می­کردم.» (خاطرات جوادمنصوری، تهران، حوزه­ ی هنری 1386، ص 108)



برچسب ها: خاطراتی از امام خمینی ، امام خمینی ، انقلاب اسلامی ، شاه ایران ،
آخرین ویرایش: یکشنبه 13 بهمن 1392 01:14 ب.ظ

دوشنبه 27 شهریور 1396 06:36 ب.ظ
First of all I would like to say superb blog! I had a quick question which I'd like
to ask if you do not mind. I was curious to find out how you center yourself and clear your thoughts before writing.
I have had difficulty clearing my thoughts in getting my ideas out.
I do enjoy writing but it just seems like the first 10 to 15 minutes are generally wasted just trying to figure out how to begin. Any ideas or tips?

Thanks!
شنبه 19 فروردین 1396 05:55 ب.ظ
excellent put up, very informative. I ponder why the
opposite specialists of this sector don't realize
this. You must continue your writing. I'm sure, you've a great readers' base
already!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر